تبليغاتX
راهی


راهی

بامن هرچه کرد آن آشنا كرد
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
افاضات من!!!

منم دلم برای اون دختر میسوزه با اون مادر و پدرش. با اون طرز زندگی کردنش. با اون وضع اتاقش. با اون خونه و زندگی که داره توش زندگی میکنه. با اون آینده نامعلومی که در انتظارشه. با اون روح زخمی و خسته...

اما دلم به این خوش نیست که اون طلاها و فرش ها و ساید بای ساید ها و خونه زندگی شلوغ و مثلا کامل از هر نوع وسیله ، براش خوشبختی میاره و همه بهش غبطه میخورن و باعث آرامشش میشه.

من دلم به این خوشه که ساده ام و ساده زندگی میکنم و عشق و محبت پدر و مادر رو دارم. دلم به این خوشه که پدر و مادرم نون بازوی خودشون رومی خورن و صبح تا  شبشون به این نمیگذره که چطور میتونن هر چیزی که در چند قدمیشون وجود داره رو صاحب بشن و کمبوداشون رو جبران کنن. دلم به چشم و دل سیر پدر و مادرم خوشه. دلم به مهربونیا و از خودگذشتگی هاشون خوشه...

من بیشتر از اینکه چشم سرم رو به کار بندازم چشم دلم رو به کار میندازم و با دیدن اون هایی که اون دختر دلش میسوزه ، یاد زحمت و تلاش پدرم و صبر و قناعت مادرم میفتم.

مطمئنا هر کس در هر جا و مکانی ایستاده ، ثمره پدر و مادر و آبا و اجدادشه.

ای کاش رفیع ترین جایگاه ها به چشم ما جایگاه رفیع انسانی باشه نه خونه و ماشین و طلا و ...

ای کاش به جای خریدن کیلو کیلو طلا برای دخترت ، معنی درست زندگی رو بهش یاد میدادی ، البته مادری که خودش لنگ میزنه چنین انتظاری رو نباید ازش داشت...

ای کاش برای همدیگه مرحم دل باشیم نه سوهان روح...

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت13:13توسط رضوان |
اندر مزایای صف نانوایی

صبح همکلاسیم خانم الف زنگ زد و قرار شد غروب با هم بریم پیاده روی. بارون هم میومد و هوا عالی بود. خیابونا هم شلوغ. چقدر خوبه که تازگی ها تنهاییام کمتر شده و بیشتر میرم بیرون.

 کلی زیر بارون خیس شدیم و حرف زدیم. بعدشم من رفتم نون بخرم. تو صف خانم های بسیــــــــــــــــــار خاله زنکی تشریف داشتن که از همه چی حرف میزدن فقط چون زبان اصلی صحبت میکردن من یکی درمیون متوجه میشدم و تازه کلمات تخصصی رو هم نمیفهمیدم. نگین بعد از این همه زندگی اونجا چقدر آیکیو به خرج میدی که ناراحت میشم میرم خودکشی میکنم به جون خودما 

یه خانومه هم اومده بود که تو اون بارون و هوای تاریک یه عینک آفتابی زده بود به چشماش. یعنی چشماش کبود بود که نمی خواست کسی ببینه؟ نـــــــــــه ایشالله که به دلیل ثابت شدن ضرر آب باران برای چشم عینک زده بود.(البته همین چند ساعت پیش ثابت شده ها)

داشتن می گفتن پس زنش کو؟ اون یکی گفت چند وقته نمیاد. باز اون یکی گفت از این که  ماهی 200 تومن بده به یه کارگر که بهتره. منم گفتم جریان چیه. گفتن خانم آقای نانوا میاد نونوایی و کار میکنه. خمیرو آماده میکنه ، نون میذاره تو تنور ، نون میده به مردم و ... . جالبه. فقط خانمهای محترم شغل شریف نانوایی رو تصرف نکرده بودن که ظاهرا دارن از خجالت این یکی هم در میان.

دولت محترم مردم رو به همه کار واداشته ، دیگه این که چیزی نیست.

ــ لیلا خانم می تونم بپرسم شما کی هستی؟

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07ساعت19:24توسط رضوان |
پیام گور

امروز بعد از کلاس رفتم دانشگاه قبلی. رفته بودم  مرضیه دوستمو ببینم. یه کم تو حیاط و تو فضای آزاد نشستم تا از کلاس بیاد بیرون. داشتم خاطراتم رو ورق میزدم. چقدر با استرس میرفتم اونجا و چقدر خودمو فحش میدادم. چه روزای سختی بود. اصلا حس درس خوندن نداشتم و از هرچی کتاب و دفتر بیزار شده بودم. همیشه از روی اجبار میرفتم . حتی یه بار هم با ذوق و شوق و از روی علاقه نرفتم اونجا. اما الان همه چیز عوض شده. الان خیلی حالم خوبه. همیشه با عشق و علاقه میرم دانشگاه. حتی یه کلاس رو هم بدون عذر موجه از دست نمی دم. رشته مورد علاقمو می خونم. دوباره شدم همون شاگرد زرنگه که سر امتحان همه دلشون می خواست بشینن کنارش. همون که همه اشکالاشون رو ازش میپرسیدن. همون که استاد قبل از همه اسمشو یاد میگیره.  بعضی وقتا حتی نیم ساعت زودتر میرسم. دیگه استرس ندارم. دیگه واحدای پاس نکرده رو نمیشمرم. دیگه از جزوم بدم نمیاد. اینجا بچه ها همه سر حالن و کسی از انصراف دادن و عمری که تو دانشگاه تلف کرده صحبت نمی کنه. اینجا همه چیز قشنگ و تمیزه. استاداش بی حال و چیپ نیستن. استاد برنامه نویسیش با تٌف دستشو پاک نمیکنه.مدیر گروهمون سرم داد نمیکشه و کامل به حرفام گوشه میده و کامل جوابمو میده. اینجا همه میخندن. همه همدیگرو می بینن.

یه دفعه مرضیه اومد و یه جوری سورپرایزم کرد که دلم از جا کنده شد. یه کم حرف زدیم و رفتیم سر کلاسش. استاد درس میداد و من دیگه نگران این نبودم که نمیفهمم چی میگه. دیگه مات و مبهوت بهش نگاه نمی کردم. دیگه خوابم نمی گرفت. دیگه دلم نمیخواست زودتر برم خونه. چون من دیگه برای درس و دانشگاه نرفته بودم اونجا. رفته بودم دوستامو ببینم. یواش یواش خیلی از دوستای قدیمی اومدن و از دیدن من تعجب میکردن. اونا هم به زور و با ناله می خونن. مجبورن و چاره ای ندارن. یکیشون که میگفت شاید منم برم. می گفتن چقدر چاق شدی مثل اینکه دانشگاه جدید بهت ساخته و آره درست می گفتن ، دانشگاه جدید خیلی بهم میسازه.

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت21:7توسط رضوان |
با لحنی تند می نویسیــــــــــــــم

ما گاهی اونقدر بچه میشیم که خیلی راحت و با حماقتمون چیزهایی رو که میتونیم یه دیگرون هدیه کنیم تا بهشون آرامش بده/ دل بده رو دریغ میکنیم.
گاهی اونقدر خودخواهانه همه چیز رو میبینیم که از یاد میبریم توی این دنیا هیچی پایدار نیست و تنها چیزی که از آن ماست فقط یه سهم کوچیکیه بنام : خود !
اینا اصلآ مهم نیست ...
فکر کنم تنها آرزویی که بتونم برات بکنم اینه که دلت دریایی بشه و قثط یه ذره دنیاتو با اون چشمای سبز قشنگت وسیع تر ببینی .
فقط اینکه آرزو کنم بزرگ شی . گرچه هنوز معجزه ای بنام عشق واسه ات زود بوده چون خیلی بچه ای ! اما کاش همین عشق بتونه بزرگت کنه . بتونه دلتو وسیع کنه که بفهمی درست همون لحظه که فکر میکنی همه چیزو از آن خود کردی : هیچی نداری ...
نمیدونم چرا اینارو اصلآ اینجا نوشتم . بهرحال موفق باشی و پیروز

با یه سرچ و کاملا اتفاقی رسیدم به این پست خودم که این کامنت تو قسمت نظراتش هست و به یاد اون روزا افتادم. اون موقع هیچ جوابی بهش ندادم حتی پاکش هم نکردم ولی الان حال کردم جوابشو بدم. جواب که نه چون خودش خیلی وقته جوابشو گرفته. آخه وبلاگ من درسته که الان کامنت و بازدید نداره ولی اونایی که نگران حال بنده میباشند از جمله ایشان هرزگاهی به اینجا سر میزنن و ما رو مشعوف می کنن البته اونها اصلا وقت ندارند و کلا ما رو فراموش کردند.
اون موقع خیلی از این نوشته و طرفش ناراحت شدم و به قولی کلی یه جاهایمان سوخت که بابا من که این یارو رو تقریبا نمیشناسم حالا این چرندیات چیه؟
اما الان فهمیدم بابا این یارو همون موقع قبل از من یه جاهاییش سوخته بود که عقده شو اینجور اینجا خالی کرده بود.

بعد از سه سال که دارم می خونمش به خودم می بالم. به خودم می بالم که اینقدر خوبم و همه چیز های خوب رو دارم که این همه ملت در دنیای حقیقی و حتی مجازی(جل الخالق) بنده حقیر رو مورد حسادت خود قرار می دهند . یالا بگو دیگه...د نشد دیگه راضی نیستم پشت سرم بگیا ... بگو دیگه آها آفرین... آره راست میگی من  مغرورم . من به تمام نعمت هایی که خدا بهم داده مغرورم. چون خیلی ها اگه این جوری فکر کنن راحت ترن و کمتر می سوزن و ما هم که نمی خوایم آسایش رو از ملت سلب کنیم.

+نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت21:13توسط رضوان |
خواب خوش

دیشب خواب دیدم.خواب یه دوست خیلی خوب و قدیمی. یه جای شلوغ بود مثل یه مراسم .توی اون شلوغی دیدمش .همش لبخند میزد .یادم نمیاد چی میگفت یا اصلا حرف میزد یانه؟ با همون صورت همیشگی.با همون طرز چادرسرکردن. خیلی صورتش می درخشید. من همش بال بال میزدم باهاش حرف بزنم ولی اون فقط منو نگاه می کرد و می خندید.فکر کنم هرچی تو دلم بود بهش گفتم...

دلم خیلی براش تنگ شده. با اینکه فقط سه سال با هم بودیم اونم حداقل 7 سال پیش ولی خیلی دوسش دارم.هرچند وقت یک بار یه جوری یادش میفتم ، یا خوابشو می بینم یا یهو میاد تو ذهنم یا به ندرت می بینمش. خیلی بهش اعتقاد دارم. خیلی خوب و خانوم بود.

خواب خیلی خوبی بود ،معمولی نبود. ایشالله که خیری توش هست. آخه حکیمه عزیزم سید هم هست.خیلی به همچین دوستی نیاز دارم.ای کاش پیشم بود و یا یه آدرسی شماره ای چیزی ازش داشتم.

+نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت17:52توسط رضوان |