تبليغاتX
راهی
بامن هرچه کرد آن آشنا كرد
دوشنبه 1387/01/19

 

وقت رفتن نمی خوام ببینمت می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا میذارم
اگه خونسردِ نگام به دل نگیر، دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی، اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
میدونم هرجای دنیا که باشم تو دلم عشقِ تو کمرنگ نمیشه
اگه خونسرد نگام به دل نگیر، دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسممو فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته میشه

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:54  توسط رضوان  | 

چهارشنبه 1386/12/22

بهار می آید و بهار زندگیم را به تاراج می برد

اما شیرین است که در غفلتم ، شاید دارم چرند می نویسم چون ذهنم را چرندیات فرا گرفته چرندیات زندگی را بی پروا فکر میکنم و می نویسم  دیگر خودم هم نمی دانم به چه فکر می کنم و از چه می نویسم حادثه شیرین و سخت تکرار میشود و من در حیرت فرو رفته ام و به نقص های آن فکر میکنم ،دلبستگی ها ی پاک و قابل احترام ولی بدون فکر ، باز هم بازی زندگی می چر خاند و اینبار تند تر و سریعتر . نمیخواهم دوباره تکرار شود، مقدس است و نباید به بازی گرفته شود دلهای پاکمان. ای کاش همه چیز بر وفق مراد بود. برایم سخت است از آن گفتن و به آن فکر کردن . دلم تنگ است و خیلی هم تنگ است .تنگِ تنگ . راستی یادم نبود که نمیتوانم دلتنگیم را به زبان بیاورم ... دارم  به طرز مشکوکی عادت میکنم . بعضی اوقات فکر میکنم زندگیم را به بطالت می گذرانم و زندگی شریک را هم خراب

شاید باید از اینجا بروم تا راحت تر بنویسم .البته اگر بتوانم بروم.اینجا متعلق به آن دوران است.میدانم که دلم برایش تنگ میشود. باید با پیشی بلا خداحافظی کنم کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم .پیشی بلا خداحافظی کرد و رفته اما من هنوز نتوانستم...                                                                                                           

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط رضوان 

شنبه 1386/12/11

 زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به رهگذری دیگر با لبخندی بی معنی می گوید

                  "صبح به خیر"

زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و دریافت ظلمت خواهم آمیخت

آه... سهم من این است 

            سهم من این است

                       سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:16  توسط رضوان  | 

چهارشنبه 1386/10/19

روزهای سخت چه دیر می گذ رند و چقدر آزرده خاطرم میسازند

و ناگهان روزهای شیرین از راه می رسند و روزهای تار خیلی زود فراموش می شوند و این چرخه همچنان ادامه دارد

چه آسان زندگی به بازی می گیرد ما را بدون اینکه به آن فکر کنیم ، بدون اینکه فرصت لبخند زدن به خودمان را به ما بدهد درگیرمان می کند وما هم از پی آن می خندیم و گریه می کنیم

گاهی اوقات چقدر مسخره به نظرم میرسد بازی های زندگی  که اگر غافل شویم به واقع مارا به مسخره می گیرد و درخود فرو می برد ، خیلی بزرگی می خواهد ارزش زندگی خود را دانستن.

نمی خواهم در بند این وآن باشم،بس است.می خواهم در بند خود باشم.

نمی خواهم فکرم از آن دیگرانی باشد که ذره ای به من فکرنمیکنند.

فکرم را،ذهنم را و روحم را برای خودم می خواهم تا زندگیم را از نو برای خودم و آنهایی که دوستشان دارم

بسازم.

خیلی بهترم،خیلی سبک ترم و خیلی رها ترم از افکار بیهوده...

اینها را هم با کمی کینه و غم نوشتم.نه ، هنوز نتوانستم...اما سعی میکنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:13  توسط رضوان  | 

شنبه 1386/05/27

 

انگار دوباره زبانم باز شده است ، خدا کند ادامه داشته باشد.شاید به خاطر تخم کبوترهایی است که می خورم.تخم کبوتر زبان را باز میکند و زبان که باز شود دل هم باز میشود. امروز یک دوست قدیمی سراغم را گرفت.خیلی تعجب کردم .ذوق کردم و کم مانده بود از خوشحالی از حال بروم.

خیلی عجیب و باورنکردنیست. در عرض یک شب زندگی آنچنان دگرگون میشود که حتی به یادآوردن گذشته خیلی دشوار میشود.آن وقت تو می مانی و یک دنیا سوال.تو می مانی و مشتی خاطرات.گیج ومنگ میشوی.کسی متوجه نمیشود حتی فکرش راهم نمیتواند بکند.فقط میگویند چرا دیگر این نیستی؟ چرا دیگر آن نیستی؟آنها هم حق دارند و تو هم دلیلش را نمیدانی.آنقدر دست و پا میزنی که از فرط خستگی بی رمق میشوی و آن وقت است که تخم کبوترها تنها راه نجات است.

وتو دوست دیگر که اینجا را نمی خوانی و دم از دوست داشتن و دوستی عمیق میزدی،من خودم را از شما جدا نکردم ، سرنوشت من را از شما دور کرد.دور شدن برای شما معنی جدایی را میدهد، برای من نشان از غربت دارد.هنوز هم روزهای با شما بودن از بهترین خاطرات من است و مطمئنم من قدر باهم بودن ها را بیشتر از شما میدانم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:52  توسط رضوان  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://pishibala.blogfa.com